تبلیغات اینترنتیclose
عبرت های عاشورا از زبان امام خامنه ای-قسمت سوم سه شنبه 8 آذر 1390 :: نویسنده : صبورا ادامه ی عاشق
مرتضی محمد نژاد بردسکن
نمایندگی محمد نژاد و پسران شرکت نفت سپاهان و صنعتی جنوب

موضوع : | بازدید : 335




ادامه ی عاشقی را ببینید

سعیدبن‌عاص» یكى از بنى‌امیّه و قوم و خویش عثمان بود. بعد از«ولیدبن‌عقبةبن‌ابى‌معیط» - همان كسى كه شما فیلمش را در سریال امام على دیدید؛همان ماجراى كشتن جادوگر در حضور او - «سعیدبن‌عاص» روى كار آمد، تا كارهاى او رااصلاح كند. در مجلس او، فردى گفت كه «ما اجود طلحة؟»؛ «طلحةبن‌عبداللَّه»، چقدرجواد و بخشنده است؟ لابد پولى به كسى داده بود، یا به كسانى محبّتى كرده بود كه اودانسته بود. «فقال سعید ان من له مثل النشاستج لحقیق ان یكون جوادا». یك مزرعه‌ىخیلى بزرگ به نام «نشاستج» در نزدیكى كوفه بوده است - شاید همین نشاسته‌ى خودمانهم از همین كلمه باشد - در نزدیكى كوفه، سرزمینهاى آباد و حاصلخیزى وجود داشته استكه این مزرعه‌ى بزرگ كوفه، ملك طلحه‌ى صحابى پیامبر در مدینه بوده است. سعیدبن‌عاصگفت: كسى كه چنین ملكى دارد، باید هم بخشنده باشد! «واللَّه لو ان لى مثله» - اگرمن مثل نشاستج را داشتم - «لاعاشكم اللَّه به عیشا رغداً»، گشایش مهمى در زندگىشما پدید مى‌آوردم؛ چیزى نیست كه مى‌گویید او جواد است! حال شما این را با زهدزمان پیامبر و زهد اوایل بعد از رحلت پیامبر مقایسه كنید و ببینید كه بزرگان وامرا و صحابه در آن چند سال، چگونه زندگى‌اى داشتند و به دنیا با چه چشمى نگاه مى‌كردند.حالا بعد از گذشت ده، پانزده سال، وضع به این‌جا رسیده است.



نمونه‌ىبعدى، جناب «ابوموسى اشعرى» حاكم بصره بود؛ همین ابوموساى معروف حكمیّت. مردم مى‌خواستندبه جهاد بروند، او بالاى منبر رفت و مردم را به جهاد تحریض كرد. در فضیلت جهاد وفداكارى، سخنها گفت. خیلى از مردم اسب نداشتند كه سوار شوند بروند؛ هر كسى بایدسوار اسب خودش مى‌شد و مى‌رفت. براى این‌كه پیاده‌ها هم بروند، مبالغى هم درباره‌ىفضیلت جهادِ پیاده گفت؛ كه آقا جهادِ پیاده چقدر فضیلت دارد، چقدر چنین است، چناناست! آن‌قدر دهان و نفسش در این سخن گرم بود كه یك عدّه از آنهایى كه اسب همداشتند، گفتند ما هم پیاده مى‌رویم؛ اسب چیست! «فحملوا الى فرسهم»؛ به اسبهایشانحمله كردند، آنها را راندند و گفتند بروید، شما اسبها ما را از ثواب زیادى محروممى‌كنید؛ ما مى‌خواهیم پیاده برویم بجنگیم تا به این ثوابها برسیم! عدّه‌اى همبودند كه یك خرده اهل تأمّل بیشترى بودند؛ گفتند صبر كنیم، عجله نكنیم، ببینیمحاكمى كه این‌طور درباره‌ى جهاد پیاده حرف زد، خودش چگونه بیرون مى‌آید؟ ببینیمآیا در عمل هم مثل قولش هست، یا نه؛ بعد تصمیم مى‌گیریم كه پیاده برویم یا سواره.این عین عبارت ابن‌اثیر است. او مى‌گوید: وقتى كه ابوموسى از قصرش خارج شد، «اخرجثقله من قصره على اربعین بغلاً»؛ اشیاى قیمتى كه با خود داشت، سوار بر چهل استر باخودش خارج كرد و به طرف میدان جهاد رفت! آن روز بانك نبود و حكومتها هم اعتبارىنداشت. یك وقت دیدید كه در وسط میدان جنگ، از خلیفه خبر رسید كه شما از حكومت بصرهعزل شده‌اید. این همه اشیاى قیمتى را كه دیگر نمى‌تواند بیاید و از داخل قصربردارد؛ راهش نمى‌دهند. هر جا مى‌رود، مجبور است با خودش ببرد. چهل استر، اشیاىقیمتى او بود، كه سوار كرد و با خودش از قصر بیرون آورد و به طرف میدان جهاد برد!«فلمّا خرج تتعله بعنانه»؛ آنهایى كه پیاده شده بودند، آمدند و زمام اسب جنابابوموسى را گرفتند. «و قالو احملنا على بعض هذا الفضول»؛ ما را هم سوار همینزیادیها كن! اینها چیست كه با خودت به میدان جنگ مى‌برى؟ ما پیاده مى‌رویم؛ ما راهم سوار كن. «و ارغب فى المشى كما رغبتنا»؛ همان گونه كه به ما گفتى پیاده راهبیفتید، خودت هم قدرى پیاده شو و پیاده راه برو. «فضرب القوم بسوطه»؛ تازیانه‌اشرا كشید و به سر و صورت آنها زد و گفت بروید، بیخودى حرف مى‌زنید! «فتركوا دابةفمضى»، از اطرافش پراكنده و متفرّق شدند؛ اما البته تحمّل نكردند. به مدینه پیشجناب عثمان آمدند و شكایت كردند؛ او هم ابوموسى را عزل كرد. اما ابوموسى یكى ازاصحاب پیامبر و یكى از خواص و یكى از بزرگان است؛ این وضع اوست!



مثالسوم: «سعدبن ابى‌وقّاص» حاكم كوفه شد. او از بیت‌المال قرض كرد. در آن وقت، بیت‌المالدست حاكم نبود. یك نفر را براى حكومت و اداره‌ى امور مردم مى‌گذاشتند، یك نفر راهم رئیس دارایى مى‌گذاشتند كه او مستقیم به خودِ خلیفه جواب مى‌داد. در كوفه، حاكم«سعدبن ابى‌وقّاص» بود؛ رئیس بیت‌المال، «عبداللَّه‌بن مسعود» كه از صحابه‌ى خیلىبزرگ و عالى مقام محسوب مى‌شد. او از بیت‌المال مقدارى قرض كرد - حالا چند هزاردینار، نمى‌دانم - بعد هم ادا نكرد و نداد. «عبداللَّه‌بن‌مسعود» آمد مطالبه كرد؛گفت پول بیت‌المال را بده. «سعدبن ابى‌وقّاص» گفت ندارم. بینشان حرف شد؛ بنا كردندبا هم جار و جنجال كردن. جناب «هاشم‌بن‌عتبةبن‌ابى‌وقّاص» - كه از اصحابامیرالمؤمنین علیه‌السّلام و مرد خیلى بزرگوارى بود - جلو آمد و گفت بد است، شماهر دو از اصحاب پیامبرید، مردم به شما نگاه مى‌كنند. جنجال نكنید؛ بروید قضیه رابه گونه‌اى حل كنید. «عبداللَّه مسعود» كه دید نشد، بیرون آمد. او به‌هرحال مردامینى است. رفت عدّه‌اى از مردم را دید و گفت بروید این اموال را از داخل خانه‌اشبیرون بكشید - معلوم مى‌شود كه اموال بوده است - به «سعد» خبر دادند؛ او هم یكعدّه دیگر را فرستاد و گفت بروید و نگذارید. به‌خاطر این‌كه «سعدبن‌ابى‌وقّاص»،قرض خودش به بیت‌المال را نمى‌داد، جنجال بزرگى به وجود آمد. حالا «سعدبن ابى‌وقّاص»از اصحاب شوراست؛ در شوراى شش نفره، یكى از آنهاست؛ بعد از چند سال، كارش به این‌جارسید. ابن‌اثیر مى‌گوید: «فكان اول مانزغ به بین اهل الكوفه»؛ این اوّل حادثه‌اىبود كه در آن، بین مردم كوفه اختلاف شد؛ به‌خاطر این‌كه یكى از خواص، در دنیاطلبىاین‌طور پیش رفته است و از خود بى‌اختیارى نشان مى‌دهد!



ماجراىدیگر: مسلمانان رفتند، افریقیه - یعنى همین منطقه‌ى تونس و مغرب - را فتح كردند وغنایم را بین مردم و نظامیان تقسیم نمودند. خمس غنایم را باید به مدینه بفرستند.در تاریخ ابن‌اثیر دارد كه خمس زیادى بوده است. البته در این‌جایى كه این را نقلمى‌كند، آن نیست؛ اما در جاى دیگرى كه داستان همین فتح را مى‌گوید، خمس مفصلى بودهكه به مدینه فرستاده‌اند. خمس كه به مدینه رسید، «مروان بن حكم» آمد و گفت همه‌اشرا به پانصدهزار درهم مى‌خرم؛ به او فروختند! پانصدهزار درهم، پول كمى نبود؛ ولىآن اموال، خیلى بیش از اینها ارزش داشت. یكى از مواردى كه بعدها به خلیفه ایراد مى‌گرفتند،همین حادثه بود. البته خلیفه عذر مى‌آورد و مى‌گفت این رَحِم من است؛ من «صله‌ىرَحِم» مى‌كنم و چون وضع زندگیش هم خوب نیست، مى‌خواهم به او كمك كنم! بنابراین،خواص در مادیّات غرق شدند.



ماجراىبعدى: «استعمل الولید بن عقبةبن‌ابى‌معیط على الكوفه»؛ «ولیدبن‌پ-عقبة» را - همانولیدى كه باز شما او مى‌شناسیدش كه حاكم كوفه بود - بعد از «سعدبن ابى وقّاص» بهحكومت كوفه گذاشت. او هم از بنى‌امیّه و از خویشاوندان خلیفه بود. وقتى كه واردشد، همه تعجّب كردند؛ یعنى چه؟ آخر این آدم، آدمى است كه حكومت به او بدهند؟! چونولید، هم به حماقت معروف بود، هم به فساد! این ولید، همان كسى است كه آیه‌ى شریفه‌ى«ان جاءكم فاسق بنبأ فتبیّنوا» درباره‌ى اوست. قرآن اسم او را «فاسق» گذاشته است؛چون خبرى آورد و عدّه‌اى در خطر افتادند و بعد آیه آمد كه «ان جاءكم فاسق بنبأفتبیّنوا»؛ اگر فاسقى خبرى آورد، بروید به تحقیق بپردازید؛ به حرفش گوش نكنید. آنفاسق، همین «ولید» بود. این، متعلّق به زمان پیامبر است. معیارها و ارزشها و جابه‌جایىآدمها را ببینید! این آدمى كه در زمان پیامبر، در قرآن به نام «فاسق» آمده بود وهمان قرآن را هم مردم هر روز مى‌خواندند، در كوفه حاكم شده است! هم «سعدبن ابىوقّاص» و هم «عبداللَّه بن مسعود». هر دو تعجّب كردند! «عبداللَّه‌بن مسعود» وقتىچشمش به او افتاد، گفت من نمى‌دانم تو بعد از این‌كه ما از مدینه آمدیم، آدم صالحىشدى یا نه! عبارتش این است: «ما ادرى اصلحت بعدنا ام فسد النّاس»؛ تو صالح نشدى،مردم فاسد شدند كه مثل تویى را به عنوان امیر به شهرى فرستادند! «سعدبن‌ابى‌وقّاص»هم تعجّب كرد؛ منتها از بُعد دیگرى. گفت: «اكست بعدنا ام حمقنا بعدك»؛ تو كه آدماحمقى بودى، حالا آدم باهوشى شده‌اى، یا ما این‌قدر احمق شده‌ایم كه تو بر ماترجیح پیدا كرده‌اى؟! ولید در جوابش برگشت گفت: «لاتجز عنّ ابااسحق»؛ ناراحت نشو«سعدبن ابى وقّاص»، «كل ذلك لم یكن»؛ نه ما زیرك شده‌ایم، نه تو احمق شده‌اى؛ «وانّما هوالملك»؛ مسأله، مسأله‌ى پادشاهى است! - تبدیل حكومت الهى، خلافت و ولایتبه پادشاهى، خودش داستان عجیبى است - «یتغدّاه قوم و یتعشاه اخرون»؛ یكى امروزمتعلّق به اوست، یكى فردا متعلّق به اوست؛ دست به دست مى‌گردد. «سعدبن‌ابى‌وقّاص»،بالاخره صحابى پیامبر بود. این حرف براى او خیلى گوشخراش بود كه مسأله، پادشاهىاست. «فقال سعد: اراكم جعلتموها ملكاً»؛ گفت: مى‌بینیم كه شما قضیه‌ى خلافت را بهپادشاهى تبدیل كرده‌اید!



یكوقت جناب عمر، به جناب سلمان گفت: «أملك انا ام خلیفه؟»؛ به نظر تو، من پادشاهم یاخلیفه؟ سلمان، شخص بزرگ و بسیار معتبرى بود؛ از صحابه‌ى عالى‌مقام بود؛ نظر وقضاوت او خیلى مهم بود. لذا عمر در زمان خلافت، به او این حرف را گفت. «قال له سلمان»،سلمان در جواب گفت: «ان انت جبیت من ارض المسلمین درهماً او اقلّ او اكثر»؛ اگر تواز اموال مردم یك درهم، یا كمتر از یك درهم، یا بیشتر از یك درهم بردارى، «و وضعتهفى غیر حقّه»؛ نه این‌كه براى خودت بردارى؛ در جایى كه حقّ آن نیست، آن را بگذارى،«فانت ملك لا خلیفة»، در آن صورت تو پادشاه خواهى بود و دیگر خلیفه نیستى. اومعیار را بیان كرد. در روایت «ابن اثیر» دارد كه «فبكا عمر»؛ عمر گریه كرد. موعظه‌ىعجیبى است. مسأله، مسأله‌ى خلافت است. ولایت، یعنى حكومتى كه همراه با محبّت،همراه با پیوستگى با مردم است، همراه با عاطفه‌ى نسبت به آحاد مردم است، فقطفرمانروایى و حكمرانى نیست؛ اما پادشاهى معنایش این نیست و به مردم كارى ندارد.پادشاه، یعنى حاكم و فرمانروا؛ هر كار خودش بخواهد، مى‌كند.



اینهامال خواص بود. خواص در مدّت این چند سال، كارشان به این‌جا رسید. البته این مربوطبه زمان «خلفاى راشدین» است كه مواظب بودند، مقیّد بودند، اهمیت مى‌دادند، پیامبررا سالهاى متمادى درك كرده بودند، فریاد پیامبر هنوز در مدینه طنین‌انداز بود وكسى مثل على‌بن‌ابى‌طالب در آن جامعه حاضر بود. بعد كه قضیه به شام منتقل شد،مسأله از این حرفها بسیار گذشت. این نمونه‌هاى كوچكى از خواص است. البته اگر كسىدر همین تاریخ «ابن اثیر»، یا در بقیه‌ى تواریخِ معتبر در نزد همه‌ى برادرانمسلمان ما جستجو كند، نه صدها نمونه كه هزاران نمونه از این قبیل هست.



طبیعىاست كه وقتى عدالت نباشد، وقتى عبودیّت خدا نباشد، جامعه پوك مى‌شود؛ آن وقت ذهنهاهم خراب مى‌شود. یعنى در آن جامعه‌اى كه مسأله‌ى ثروت‌اندوزى و گرایش به مال دنیاو دل بستن به حُطام دنیا به این‌جاها مى‌رسد، در آن جامعه كسى هم كه براى مردممعارف مى‌گوید «كعب الاحبار» است؛ یهودى تازه مسلمانى كه پیامبر را هم ندیده است!او در زمان پیامبر مسلمان نشده است، زمان ابى‌بكر هم مسلمان نشده است؛ زمان عمرمسلمان شد، و زمان عثمان هم از دنیا رفت! بعضى «كعب الاخبار» تلفّظ مى‌كنند كه غلطاست؛ «كعب الاحبار» درست است. احبار، جمع حبر است. حبر، یعنى عالمِ یهود. این كعب،قطب علماى یهود بود، كه آمد مسلمان شد؛ بعد بنا كرد راجع به مسائل اسلامى حرف زدن!او در مجلس جناب عثمان نشسته بود كه جناب ابى‌ذر وارد شد؛ چیزى گفت كه ابى‌ذرعصبانى شد و گفت كه تو حالا دارى براى ما از اسلام و احكام اسلامى سخن مى‌گویى؟!ما این احكام را خودمان از پیامبر شنیده‌ایم.



وقتىمعیارها از دست رفت، وقتى ارزشها ضعیف شد، وقتى ظواهر پوك شد، وقتى دنیاطلبى و مال‌دوستىبر انسانهایى حاكم شد كه عمرى را با عظمت گذرانده و سالهایى را بى‌اعتنا به زخارفدنیا سپرى كرده بودند و توانسته بودند آن پرچم عظیم را بلند كنند، آن وقت در عالمفرهنگ و معارف هم چنین كسى سررشته‌دار امور معارف الهى و اسلامى مى‌شود؛ كسى كهتازه مسلمان است و هرچه خودش بفهمد، مى‌گوید؛ نه آنچه كه اسلام گفته است؛ آن وقتبعضى مى‌خواهند حرف او را بر حرف مسلمانان سابقه‌دار مقدّم كنند


http://velayat-faqih.mihanblog.com/post/556!

برچسب ها : ,

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 21 آذر 1391 توسط مرتضی محمد نژاد